از ماه لکه ای بر پنجره مانده است
با تو حرف مي زنم تمام آن لحظه ها به تو خيره شدم هيچ كس نمي داند " انگشتانت را مي شناسم آن باد پنهان شاخه ها ما هر دو مردگانيم الیاس علوی بعد۱ :«اغلب پیش میآید که انسان مدتها رنج میبرد، بی آنکه خودش بداند.» آلبر کامو -طاعون بعد ۲:«حکم رو کاغذ مال محکمه است» مسعود کیمیایی -اعتراض یعد ۳:آدم است دیگر یه وقت هایی کش درونی اش در می رود وآن وقت است که دیگر به هیچ چیز و هیچ کس کشش ندارد!! شب كه بیاید كه ماه /گراناز موسوی/ ما چند نفر در کافه ای نشسته ایم با موهایی سوخته و سینه ای شلوغ از خیابان های تهران با پوست هایی از روز که گهگاه شب شده ما چند اسب بودیم که بال نداشتیم یال نداشتیم چمنزار نداشتیم ما فقط دویدن بودیم و با نعل های خاکی اسپورت ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم درخت ها چماق شده بودند و آنقدر گریه داشتیم که در آن همه غبار و گاز اشک های طبیعی بریزیم ما شکستن بودیم و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم عاقبت بر میز کوبیدیم و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم و مشت هامان را در خیابان آزادی پنهان کردیم و مشت هامان را در ایستگاه توپخانه پنهان کردیم... باز کن مشتم را ! هرکجای تهران که دست بگذارم درد می کند هرکجای روز که بنشینم شب است هرکجای خاک... " دلم نیامد بگویم ! این شعر در همان سطر های اول گلوله خورد وگرنه تمام نمی شد" /گروس عبدالملکیان/ ******* نه نسیم می وزد نه صدای آوازی می آید و نه در داستانی که می خوانم قهرمان کاری می کند زمان کند می گذرد بی تو روغن کاری می خواهد این چرخ قدیمی! /رسول یونان/ ******* صدای پایی بدون تو این کوچه را کلافه کرده است هیچ کوچه ای به بدبختی این بن بست نیست این جا من بدون تو به آخر می رسد ! /س . یعقوبی/ ******* یادش بخیر! از جزر دلهره به مد شاد کامی رسیدیم گریه اما امانش را از من نبرید یادش بخیر ! مثل پنجره روبه روی تو نشستم و تو قااااااااااه قااااااااه به باران روی صورتم خندیدی! /مصطفا صبوری/ پ ن ۱ : حا لا که رفته ای نقش بسته است روبانی سیاه در کنار خاطراتی رنگین کدام را بردارم تا تو را پیدا کنم ؟! برای صاحب عکسی که چشم هایش درشت و دست هایش همیشه مشت ... پ ن ۲ : ... و قلب های کوچک بازیگوش از حس گریه می ترکند. / فروغ/ پ ن ۳: بگو بگو ... هر که را با خط سبزت سر سودا باشد پای از این دایره بیرون ننهد تا باشد... دیگه کلافه ایم از درس و مدرسه! ****** رد پایت روی برف ها جا مانده نفس های گرمت در سینه ی من از گرمای تیر ماه تنت تا سرمای دی ماه خداحافظی این شب ها بر مدار دلتنگی تو مهتابی ست. خط سیاهی بر چشمانم میکشم خط سفیدی بر لبان تو! دیگر قدم هایم از حوصله خارج است بوی قهوه ی آخر در گلویم می پیچد شهر با تمام کوچه هایش در من گم میشود... این شب ها بر مدار دلتنگی تو مهتابی ست... شعری که با بوی قهوه بیامیزد پایانی بهتر از این نخواهد داشت.* *حسنا صدقی ******* تو هم شنيده اي ؟ که ديگر شاه کليد هم هر دري را باز نمي کند شايد تقدير مرد همسايه اين باشد امشب را بي مهر بخوابد تا فردا عاشق تر برخيزد در سرزميني عجيب که چراغ هاي همه جهارراهها هميشه قرمزند بهتر است به دريا بزنيم تا با موجي رها بگذريم از هر چه ايست از هر چه مين از هر چه ترس پيش از آنکه ادامه هر اتفاقي باشيم "در سرزميني عجيب که هر کس به روي ماه دست بلند مي کند و آيينه هاي شکسته پر از گريه اند بايد انگشت هيس روي زندگي گذاشت! با عکس جمعه هاي کودکي رفت و پروانه هاي پيراهن جواني را در آغوش کشيد..." /پوران کاوه/ ******* ای کاش ميتوانستم من قطره بگريم ... زخم همه ستاره ها ، به شانه های خسته ات به سینه می فشارمت ، تو را چه میشود وطن؟؟؟ پ ن۱: دلم میخواد گریه کنم برای قتل عام گل... برای این فاجعه ی من سوز ... +همه جا سایه ی وحشت، همه جا چکمه ی قدرت/ گلوی هر قناری را بریدند از سر نفرت پ ن۲: در پاییز طولانی در این بی برگی ممتد / بهاری کاش می آمد دل ما را ورق می زد... هر لحظه که میگذره نفس سنگین تر ... آه سوزنده تر ... زخم عمیق تر ... فاجعه فجیع تر ...این روزا که میگذره همش بغض بالا میارم...این روزا "درد" از هر طرف که میخونم درده! ... پ ن۳: زخم زندگیت منم... همه به زخم هایشان دستمال می بندند تو اما به زخمت دل بسته ای... پ ن۴: بگو خواب بود هر چی که دیدم / افسانه بود هرچی شنیدم بگو.. بگو... پ ن ۵: تمامی روزها یک روزند تکه تکه میان شبی بی پایان
كه مقتول توام.
مي توانستي به چشمانم نگاه كني
گفتي صورتم را بچرخانم
تا تازيانه ات بي پروا بتازد
"چقدر شرمگيني تو"
به گردنم خيره شدي
و هوسي دور در دلت ريشه كرد
امّا آيه هاي روشني را از بر بودي
" اعوذ بالله من الشيطان الرجيم"
" اعوذ بالله من الشيطان الرجيم"
و شيطان گريخته بود
و باز من ماندم و تو
"چقدر شبيه مني تو".
ما فرزند يك آدميم "
اين آخرين جملهام بود
پيش از آنكه انگشتانت با رگهاي گردنم بياميزد.
مرا ببخش
كاش مي توانستم
ناله زيباتري بكشم
تا هر شب اينگونه نترسي
كاش يك صبح از خواب برخيزي
و يادت برود كه قاتل مني.
آن پرنده ي ناشناس بر كلكين
آن سايه آرام همراهت
اين صداي موهوم در ذهنت منم
دست خودم نيست
حرفهای بسیاری دارم.
تنها تو نفس مي كشي و من نميتوانم
اما وقتي دستهايت را در آب ميشويي
نفست بند مي آيد
با من حرف بزن
كه مقتول توام!
این نامه هم تمام می شود
و من به عكس كودكی ام كه روی تاقچه پیرتر شده
نگاه خواهم كرد
و به یاد خواهم آورد
كه هیچ كس با ما نگفت
پنجره
جا پای رهگذران را از یاد می برد
وآسمان كفاف این همه تنهایی رانمی دهد
كاش به ما كسی گفته بود
پشت درهای بسته می میرد
مرگ می آید
و فردا دنباله ی خواب دیشب است...
بگو بگو
کی میتونه پس بگیره جوونیمو
کیشستوشو میده، بگو؟
صورت و دست خونیمو
کجا باید پیدا کنم رفیقای جونجونیمو؟
کبریت کی آتیش زده لباسای مهمونیمو؟
این دیکته کافیه، این مشقِ شب بسه!
صد ترکه رو کفِ دستای ما شکست،
حالا برای خشم - آقا! - اجازه هست؟
آقا! اجازه هست از جا بُلن بشیم؟
رو به شما بگیم تو فکرِ شورشیم؟
آقا! اجازه هست رو تخته ی کلاس،
خورشید رُ حک کنیم بی وحشت و هراس...؟!
موضوعِ تازه ی انشا ی بچه ها:
تنبیه رُ خط بزن از روزگارِ ما!
ما ذله ایم از این مشقای لعنتی!
از جبرِ وحشت و تاریخِ نکبتی!
جمعِ گرسنه گی, تفریقِ نا به جا،
تقسیمِ نادرست, مضروبِ ترکه ها...
از ترکه، دستِ ما عمری به خون نشست...
حالا برای خشم - آقا !- اجازه هست؟
آقا! اجازه هست که شیشه بشکنیم؟
این ترکه ی بَدو از ریشه بشکنیم؟
موضوعِ تازه ی انشا ی بچه ها:
"تنبیه رُ خط بزن از روزگارِ ما..."
خون رگان خود را
قطره
قطره
| Design By : Night Skin |

